
بر روی دوشم زد
آرام کنار گوشم گفت:
چترت را ببند مگر نمی بینی !!!!!!!!!!!
باران خیلی وقتست تمام شده
وتو هنوز از ترس زیر چتر پنهان شدی
لذت باران را گم کرده ای
نگاه کن
چقدر خسته ای........
نظرات شما عزیزان:
فرزانه 
ساعت10:44---28 مرداد 1392
کاش میدانستم چه کسی این سرنوشت رت برایم بافته است...آنوقت به او میگفتم:یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغض هایم را نمی توانم فرو دهم...
مریم 
ساعت19:53---27 مرداد 1392
سلام وبلاگ خیلی قشنگی داری من لینکت کردم
اگه خواستی تو هم لینکم کن
موفق باشی
دالیا 
ساعت16:11---27 مرداد 1392
مرسی یاسی جون من هم لینکت کردم.
hedye 
ساعت18:53---25 مرداد 1392
ایـن بـی تــفـاوتـیهـا...
ایــن بـی خــَـبــَـری هــا...
گــاهی دیــدار از ســَـر اجـبـار...
نــَـبـودَن ها ... نـَـدیــدَن هــا ....
یــَـعـنـی بــُـرو ...!
گـــآهــی چـِـقــَـدر خِــنـگ مـیـشــویـم ...!